آهای ! آقایی که داری نماینده می شوی !

آهای آقایی که داری بیخ تا بیخ سر مردم را از توی دهانشان می بری و ککت هم نمی گزد !

آهای آقایی که 3000 میلیارد تومان خوردی و رفتی و هر هر به ریش ما و هر جا سخن از اعتماد بود خندیدی !

آهای آقایی که - مثلا - خیلی تلاش کردی تا عمو خاوری مان را بگیری و هر چه تلاش " مضاعف " نمودی کمتر نتیجه گرفتی ( و البته همه ی ما می دانیم دست شما هیچ کدام در یک کاسه نبوده و نیست ! ) 

آهای آقایی که قیمت گوجه و بادمجان و خیار و کلیه اجناس فقط در محله ی شما خیلی ارزان است ! و شما هم اصلا ملت را مسخره نمی کنی و البته که هیچ کس هم متوجه نمی شود !

آهای آقایی که آن بالای بالای بالای بالای بالا نشسته ای و به قول " نامجو " احتمالا دیگر تا خدایی ات - نعوذ بالله " چیز خاصی نمانده است ! 

ملت گرسنه اند ! بفهم !


* مملکت رو تعطیل کنید دارالایتام دایر کنید ، درست تره!

مردم نان شب ندارند ، قحطی است ، مرض بیداد می کند ، نفوس حق النَفَس میدهند.

باران رحمت از دولتی سر قبله عالم است؛ سیل و زلزله از معصیت مردم؟!!!

میرغضب بیشتر داریم تا سلمانی؛ سربریدن از ختنه سهل تر !

ریخت مردم از آدمیزاد برگشته. سالک بر پیشانی همه مهر نکبت زده. چشم ها خمار از

تراخم است، چهره ها تکیده از تریاک.

ملیجک در گلدان نقره می شاشد! 

چه انتظاری از این دودمان با آن سرسلسله ی اخته؟!

خلق خدا به چه روزی افتاده اند از تدبیر ما! 

دلال، فاحشه، لوطی، یله، قاب باز، کف زن، رمال، معرکه گیر،... 

گدایی که خودش شغلی است!




* :‌ دیالوگ های « حاجب واشنگتن » ساخته ی مرحوم علی حاتمی

پ.ن : تاریخ واقعا تکرار می شود !

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 0:43 توسط ...| |


ادامــه مـطـلـب
نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 12:10 توسط ...| |


ساغرم شکست ای ساقی      

رفته ام ز دست ای ساقی

در میان توفان
            بر موج غم نشسته منم      

بر زورق شکسته منم     

ای ناخدای عالم

            تا نام من رقم زده شد    

یکباره مهر غم زده شد      

بر سرنوشت آدم

                 ساغرم شکست ای ساقی     

رفته ام ز دست ای ساقی

             تو تشنه کامم کشتی در سراب ناکامیها ای بلای نافرجامیها
         نبرده لب بر جامی میکشم به دوش از حسرت بار هستی و بد نامیها

            بر موج غم نشسته منم     در زورق شکسته منم    ای ناخدای عالم

             تا نام من رقم زده شد  یکباره مهر غم زده شد     بر سرنوشت آدم

                ساغرم شکست ای ساقی    رفته ام ز دست ای ساقی

(حکایت از که کنم؟                  شکایت از چه کنم؟
                     که خود به دست خود آتش بر دل خون شده نگران زده ام


            بر موج غم نشسته منم      

در زورق شکسته منم     

ای ناخدای عالم

             تا نام من رقم زده شد   

یکباره مهر غم زده شد      

بر سرنوشت آدم


               تو تشنه کامم کشتی در سراب ناکامیها ای بلای نافرجامیها
          نبرده لب بر جامی میکشم به دوش از حسرت بار هستی و بد نامیها

           بر موج غم نشسته منم      

در زورق شکسته منم     

ای ناخدای عالم

            تا نام من رقم زده شد   

یکباره مهر غم زده شد      

بر سرنوشت آدم

                 ساغرم شکست ای ساقی     

رفته ام ز دست ای ساقی


http://www.mediafire.com/?50jo65ka961t665

نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 9:15 توسط ...| |

شب جدایی - همایون شجریان

 

لینک دانلود تصنیف شب جدایی ( همایون شجریان ) - حجم 7.64 مگابایت

 

ای شب جدایی که چون روزم سیاهی ای شب

 

کن شتابی آخر، زجان من چه خواهی ای شب

 

نشان زلف دلبری، زبخت من سیه تری

 

بلا و غم سراسری، تیره همچون آهی ای شب

 

کنی به هجر یار من حدیث روزگار من

 

بری زکف قرار من، جانم از غم کاهی ای شب

 

تا که از آن گل دور افتادم

 

خنده و شادی رفت از یادم

 

سیه شد روزم

 

بی مه رویش دمی نیاسودم

 

به سیل اشکم گواهی ای شب

 

او شب چون گل نهد زمستی بر بالین سر

 

من دور از او کنم زاشک خود بالین آخر

 

خون دل از بس خوردم بی او

 

محنت و خواری بردم بی او

 

مردم بی او

 

بی رخ آن گل دلم به جان آمد

 

دگر از جانم چه خواهی ای شب


برچسب‌ها: شب جدایی, همایون شجریان, نشان زلف دلبری
نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 0:33 توسط ...| |

اتاق کوچک ته حیاط

 

آقاجون مثل هر روز ، رادیو کوچک تک موج قدیمی اش را روشن کرده بود ؛ تکیه داده بود به بالش لوله ای اش که قرمزی مخمل زیر ملحفه ی سفیدش چشم آدم را می زد و همان طور که برنامه ی (( گلها )) را گوش می داد ، چای نبات زعفرانی اش را مزه مزه می کرد تا سرد شود . انگار نه انگار که اتفاقی افتاده ...

حیاط اما بر عکس هر روز ساکت بود ... ساکت ساکت ... بلند می شوم و می روم نزدیک پنجره . پرده را کنار می زنم و چشمم را می اندازم وسط حیاط . امروز از سر و صدای محمد و رضا خبری نیست ... انگار امروز هیچ خبری نیست ... به آقاجون نگاه می کنم ... همان طور که برنامه ی (( گلها )) را گوش می داد و چای نبات زعفرانی اش را که دیگر سرد شده بود مزه مزه می کرد به نقطه ی نامعلومی خیره شده بود ... و چند لحظه یکبار لیوان را پائین می آورد و با لب پایینی اش سبیلهای جوگندمی پرپشتش را نوازش می کرد ... یکدفعه نگاهش را از آن نقظه ی نامعلوم می گیرد و به من چشم می دوزد ... و من باز هم خیر هی شوم به حیاط ... حاج کاظم دارد اسباب و اثاثیه اش را جمع می کند و حق هم دارد بکند ... اتاق کوچک ته حیاط باز هم خالی می شود و البته ... حق دارد بشود ... !

- هیچ معلوم هست تو چه مرگته ؟ !

صدای آقاجون است . باد ، برگهای زرد کف حیاط را بی جهت به این سو و آن سو می دواند ...

- جرم که نکردم ! خلاف شرع هم نکردم ... !

راست می گفت آقا جون ! نه جرم کرده بود و نه خلاف شرع ...

نگین هم از اتاق کوچک ته حیاط بیرون می آید . ساک قرمز رنگ کوچکش را کنار اسباب و اثاثیه ی پدر می گذارد . نگاهش به اتاق بزرگ این سمت حیاط می افتد و مستقیم نگاهم می کند . هول می شوم و پرده را می اندازم ...

حاج کاظم ، باغبان خانه بود . خیلی وقت هم بود باغبان خانه بود . بعضی تابستان ها هم با آن ایران وانت درب و داغان زرد رنگش ، می رفت تا میدان بار . کلی گوجه فرنگی باز می زد و می آورد خانه . زن ها هم دور هم جمع می شدند و گوجه ها را می شستند و ازشان رب می گرفتند و این طوری ، هم کمکی به شوهرهایشان می کردند و هم دو سه روزی سرشان گرم می شد . سهم من و آقاجون هم از  این گردهمایی! معمولا دو تا شیشه رب بود تا زن ها نشان بدهند صاحبخانه شان را فراموش نکرده اند ...

و توی همین روزها بود که چشم های من و نگین کم کم به هم پیوند خورد . کم کم از نگاه های هم خجالت کشیدیم و کم کم دزدکی به هم لبخند زدیم ... و چقدر رب های آن زمان شیرین بود ...

صدای حاج کاظم که دارد از همسایه ها خداحافظی می کند از توی حیاط می آید . انگار دارند بند دلم را می کشند ...

اولین حرکت آقاجون بعد از سال مامان ، برداشتن عکسش از روی دیوار بود ... عکسی که یکسال می شد با روبان سیاه تزئین شده بود . و چه رد غم انگیزی روی دیوار ماند بعد از برداشتنش ... و چقدر ساکت ماندن سخت بود ... و بعد از چند ماه ، آقا جون نگین را از حاج کاظم (( خواست )) ...! خواستگاری هم نکرد ... خواست ... !

و من چقدر خجالت کشیدم ... اصولا هیچ کدام از اجاره نشین ها ، خانه ی ما نمی آمدند . تقریبا یک رسم شده بود ... البته کاری هم نداشتند که بیایند ... اما این بار آقاجون حاج کاظم را صدا کرد که بیاد تو ... و چقدر نگاه های زن های همسایه بعد از شکسته شدن یک رسم سنگین بود ...

حاج کاظم آمد تو ... دو زانو نشست پیش آقاجون و نگاهش را به دهان آقاجون دوخت ... و آقاجون همان طور که چای نبات زعفرانی اش را مزه مزه می کرد و برنامه ی گلها را گوش می داد ، گفت ... گفت که نگین شانزده ساله را (( می خواهد )) ... از توی آشپزخانه هم می شد فهمید که حاج کاظم چه تقلایی می کند تا جواب بدهد ... می شد فهمید که حاج کاظم شکست ... و می شد فهمید که چقدر ساکت ماندن سخت است ...

حاج کاظم دستی به ریش سفیدش کشید . بلند شد و آرام آرام بدون آنکه چیزی بگوید از در بیرون رفت ...

صدای پای حاج کاظم می گفت که به پشت در خانه مان رسیده ... انگار دارند بند دلم را می کشند ... تقه ای به شیشه زده می شود . صدای نبض گردنم را آشکارا می شنوم . آقاجون با تاخیر در را باز می کند . از پشت پنجره ی آشپزخانه ، نگین و بتول خانم را می بینم که وسط حیاط ، کنار وسایلشان ایستاده اند و دارند حاج کاظم را نگاه می کنند ... با خودم می گویم : (( کاش نگاهم کند ... ))

حاج کاظم از آقاجون خداحافظی می کند و می رود پائین ...

وسایلشان را بار همان ایران وانت می کنند و می روند ... اتاق کوچک ته حیاط برای همیشه خالی می ماند ... و البته حق هم دارد بماند ...

باد ، برگهای زرد کف حیاط را بی جهت به این سو و آن سو می دواند ...

***

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 19:30 توسط ...| |
فكر اينكه تا كي قراره انتظار و انتظار و انتظار و انتظار ، امانم رو ببره ، امانم رو مي بره !
مژده ! مژده ي زندگي ام !
فقط برگرد ... برگرد و باز هم تنها مايه ي آرامشم باش ...
تنها مايه ي مباهاتم باش ...
و باز هم ...
نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 18:20 توسط ...| |

 اسامی اعضاء برگزیده سال  89انجمن سینمای جوانان ایران- بروجرد

 

هنرجویی:

1-  مهندس علی بهنیا هنرجوی فیلمسازی یکساله 89-88 نفر اول فیلمسازی یکساله

2-  خانم لیلا گنج دست هنرجوی فیلمسازی  یکساله 89-88 نفر دوم فیلمسازی یکساله

3-   طیبه بابایی هنرجوی فیلمسازی یکساله انیمیشن 89-88 نفر اول فیلمسازی یکساله انیمیشن

4-  محسن معرفت هنرجوی فیلمسازی یکساله انیمیشن 89-88 نفر دوم فیلمسازی یکساله انیمیشن

5-  خانم نگین چگنی نفر اول آزمون کارگاه تخصصی " استفاده بهینه از رایانه" از هنرجویان فیلمسازی یکساله انیمیشن 90-89

6-  آقای ایمان مهر علی زاده نفر دوم آزمون کارگاه تخصصی " استفاده بهینه از رایانه" از هنرجویان فیلمسازی انیمیشن یکساله 90-89

نوشته شده در چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 20:11 توسط ...| |

چاپ آثارعکس - فیلمنامه و داستان هنرجویان و مدرسان سینمای جوان بروجرد

 

انجمن سینمای جوان بروجرد با عنایت و تخصیص اعتبار اداره کل محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی ، مجموعه آثار مدرسان و هنرجویان خود را چاپ خواهد نمود.

از هنرمندانی که آثار خود را آماده چاپ کرده اند می توان به اسامی زیر اشاره نمود:

بخش داستان

1-  مرتضی هرمزی نژاد

2-  شیما اصفهانی

3-  علی بهنیا

4-  افسانه سیلمانی روزبهانی

5-  رخشان میرزایی

6-  حسین شمشیری مطلق

7-  طاهره گودرزی

 

بخش عکس

1-  حاج محمد فروزان

2-  همایون هنرور

3-  آمنه عابدینی

4-  محمد قربانعلی

5-  علی نجف پور

6-  رضا میرزایی

7-  بهزاد پور ابراهیم

8-  غلامحسین دارابی

9-  فرزاد موذنی

10- بابک فرزاد

 

بخش فیلمنامه

1-  دکتر حسین یعقوبپور

2-  حسین شمشیری مطلق

3-  افسانه سلیمانی

4-  محمود روزبهانی

5-  احمد یوسفی

6-  مهوش شاهوردی

7-  شهلا معظمی گودرزی

8-  فاطمه یاراحمدی

9-  رضا میرزایی

10- رضا یوسفی

11- شیما اصفهانی

12- علی بهنیا

 

منبع خبر

نوشته شده در چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 20:2 توسط ...| |
اینکه اصولا ماها آدمهای جوگیری هستیم ، کاملا درسته ! خوب که فِکر می کنم می بینم همه همینطوری ان ! تا قبل اینکه وارد مدرسه شویم  ، با هزار داد و بیداد و بدبختی و گریه و زاری ، کیف می خریدیم . کیف می خریدیم و دوشمون می انداختیم و مثلا می رفتمیم مدرسه ! حاضر غایب خیالی انجام می دادیم ، مشق خیالی می نوشتیم و ... کلا توی خیالات - و بهتر بگم هپروت - سیر و سلوک می کردیم !
تا بالاخره روز موعود آمد و ما هم قرار شد قدم مبارکمان رو توی مدرسه بذاریم ! اما از همون روز اول که قرار شد ، مدرسه رو با حضور خودمون منور کنیم ، لحظه شماری ها برای شنیدن زنگ آخر شروع شد ! آخه نه به اون انتظار کشیدن ها و نه به این لحظه شماری کردن ها !
و به محض اینکه زنگ آزادی زده می شد ، همه - که من هم از اون همه مستثنی نیستم ! - دقیقا مانند کسانی که از آتشفشانی ، سونامی ای چیزی فرار می کنند ، کیف رو روی دوشمون می انداختیم و از در به زحمت هفتاد سانتی متری مدرسه بیرون می زدیم . اینکه از کلاس تا سر کوچه ی مدرسه ، به جهت ازدحام زیاد چه فشارهایی رو تحمل می کردیم ، بماند !
و همه ی این فشارها همه و همه بخاطر رسیدن به کانون گرم خانواده ! بود و بس ! و چقدر خام بودیم که فک می کردیم الان تو خونه - به قول مامان - می خوایم « مخمل تا کنیم » و « یه کمر بسته هم مدام بادمون بزنه!»
تازه اسباب درس و مشق و چوپان دروغگو و کوچ پرستوها و فرهاد کنجکاوها علم می شد و این لفظ برامون آشناترین لفظه می شد که : « فقط فلان خط دیگه دارم ! »
بعد از چند وقت ، و وقتی بوی بهار شنیده می شد ، لبه دفتر مشقمون از بس برگشون زده بودیم رو به بالا « فِر » می خورد . دفتر هم که تمام می شد به هیچ دردی نمی خورد . تویش پر بود از چوپانهای دروغگو و طوقی و کبری و ...
عید که می آمد ، عجب نوازش روی اعصابی بود نوازش فلان فامیل پسردایی شوهر دختر عموی پدر که بنا به رسم بجای آوردن سنت حسنه ی صله رحم ، در عید قدم رنجه فرموده بودند و تشریف آورده بودند خانه ی ما که دست به قاعده ی سینی خودش رو روی سر کچل ما می کشید و با مهربانی واقعا مزخرف و تصنعی ای می پرسید : « عمو جون کلاس چندمی ؟ »
و کلی به خودمان فشار می آوردیم که نگوئیم : « دست از سر کچل ما بردار ! » تا مبادا عیدی محتمل ای که علی القاعده باید از فلان فامیل پسردایی شوهر دختر عموی پدر می گرفتیم دود شود !
و دقیقا فقط به همین خاطر بود که سرمان را پائین می انداختیم و در حالی که با لبه ی پتوی ملحفه پیچی که زیر پایمان انداخته بودند بازی می کردیم ، با لحن معصومی می گفتیم : « کلاس اول عمو ! »
و عجب سوزشی نصیب جگرمان می شد وقتی فلان فامیل پسردایی شوهر دختر عموی پدر ، دست به قاعده ی سینی اش را موقع خداحافظی توی جیب صاب مرده اش نمی کرد و عیدی ما را نمی داد!
و تا چند روز پس از آن هم البته منتظر بودیم کسی دست نوازشگرش را روی کله مان بکشد تا به شدت و با عصبانیت دستش را پس بزنیم و بگوئیم : « دست از سر کچل ما بردار ! »


و در تمام این چند سال ، تمام امیدمان این بود که : « تمام می شود ! »
بهمان می گفتند دیپلم رو که بگیری دیکه از شر کلاس و معلم و دبیر و ... راحتی ! خودتی و خودت ! و ما هم با این امید به قول خودمان : « گلوله کردیم » و دیپلم را گرفتیم ! و چه امیدهای واهی ای داشتیم ... دیپلم را که گرفتیم ، گفتند : « دانشگاه ! دانشگاه رو که قبول بشی دیگه کار تمومه ! قیف برعکس رو دیدی ؟ دانشگاه ایران ! » و باز هم به امید قیف سرو ته دانشگاه ایران ، خواندیم و از دهنه ی باریک قیف خودمان را به زور جا کردیم تو !
چند ماهی که از ورودمان به قیف سر و ته گذشت فهمیدیم عجب خبطی کردیم ما ! قیف سر و ته کجا بود ؟ قیف لحظه به لحظه دارد تنگ تر می شود و ما را هم دارد خفه می کند ! و در آنجا بود که بیش از پیش به این مثل معتقد شدیم که : « قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید ! »
باز هم نیروهای روانی دور و بری هایمان ، اثر کرد که : « حالا که نصفه ی راه رو اومدی ! این نصفه دیگه اش رو هم برو و خودتو خلاص کن ! »
ما هم قبول کردیم و گاماس گاماس خودمان را تا انتهای این مسیر کشاندیم ...
و چقدر ذوق داشت روز تسویه حساب ! دیگر غولی جلویمان نبود ... دیگر آزاد شده بودیم و سربلند بر فراز قله های پیروزی پرچممان را به اهتزاز در آورده بودیم .
اما هنوز یکی دو روز از این روز پر از شور و نشاط نگذشته بود که ... بسته ی سبز رنگی که خبرهای ناخوشایندی برایمان داشت ، خدمتمان ! پست شد ...
...
الان حدود 7 ماه از آن تاریخ می گذرد ! و ما مرحله ی نوینی از سلسله مراحل سر کار گذاشتن خودمان را آغاز کرده ایم !
ما اکنون سرباز زیر پرچم هستیم !

و من فقط به این نکته فکر می کنم که ما ها عادت کرده ایم فقط به فکر تمام کردن همان دوره ای باشیم که در آن هستیم ! نه فکری برای آینده داریم و نه حتی با حالمان ، « حال » می کنیم ... !

نوشته شده در شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 16:22 توسط ...| |

با تو   من با بهار می رویم


با تو   من در عطر یاسها پخش می شوم


با تو   من در شیره هر نبات می جوشم


 

با تو   من در هر شکوفه میشکفم


با تو   دریا با من مهربانی می کند


با تو   پرندگان این سرزمین خواهران شیرین زبان من اند


 

با تو   سپیده هر صبح بر گونه ام بوسه می زند


با تو   نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می کند


با تو   همه رنگهای این سرزمین را آشنا می بینم


 

با تو   همه رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کنند


با تو   آهوان این صحرا دوستان هم بازی من اند


با تو   کوهها حامیان وفادار خاندان من اند


 

با تو   زمین گهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند


با تو   ابر حریری است که بر گاهواره من کشیده اند


نوشته شده در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 23:10 توسط ...| |